شاید اونجوری که باید ، قدرتو من ندونستم . حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم . نتونستم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت
نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !

نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت
دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت
کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم خنده واسه هميشه از لبـام رفت رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت 
نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت

هیچکس تنهاییم را حس نکرد
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_*** ***
_***__هیچکس تنهاییم راحس نکرد***
__***___________________***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***
نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت
معشوقی از عاشقش پرسید....؟
من قشنگم؟؟
عاشق جواب داد:... نه!
پرسید...
دلت میخواهد با من باشی؟
باز جواب داد نه...
اگر ترکت کنم گریه میکنی...؟
...نه!
معشوق با چشمان پر از اشک می خواست عاشق رو ترک کنه
که اون دست معشوق را گرفت و گفت :
تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی
من نمیخوام با تو باشم من نیاز دارم با تو باشم
اگه بری گریه نمیکنم ... میمیرم.

نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت
الفبای عشق
نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت
باور كردن...
يعني بدانيم كه هر روز, تولدي دوباره است
يعني اطمينان داشته باشيم كه معجزه ها رخ ميدهند و روياها به واقعيت مي پيوندند
باور كردن...
يعني ديدن فرشته هايي كه كه در ميان ابرها در حال پايكوبي اند,
شناختن اعجاز كهكشان,
وحكمت انساني در كره ماه
باور كردن...
يعني شناختن ارزش يك قلب پرورش يافته,
معصوميت چشمان يك كودك و زيبايي دست يك سالخورده,زيرا از طريق آموخته هاي آنان است كه ما عشق ورزيدن را ياد ميگيريم
باور كردن...
يعني يافتن قدرت و شجاعتي كه در وجود ما نهفته است
وقتي زمان آن فرا رسيده كه تكه تكه ها را جمع كرده دوباره آغاز كنيم
باور كردن...
يعني بدانيم كه تنها نيستيم,كه زندگي يك هديه است و اكنون نوبت ماست كه آن را گرامي بداريم و از آن محافظت كنيم
باور كردن...
يعني بدانيم كه قرار است خبرهاي شگفت انگيز و حيرت آوري اتفاق بيفتد,و تمام آرزوها و روياهاي ما دست يافتني اند
نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
به كودكی گفتند :عشق چيست؟ گفت : بازی...
به نوجوانی گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازی...
به جوانی گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت...
به پيرمردی گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر...
به عاشقی گفتند : عشق چيست؟
چيزی نگفت آهی كشيد و سخت گريست...
به گل گفتم: عشق چيست؟ گفت : از من خوشبو تره...
به پروانه گفتم: عشق چيست؟ گفت :از من زيبا تره...
از آتش پرسيدم عشق چيست؟ گفت:از من سوزانتره...
شمع پرسيدم عشق چيست ؟ گفت :از من عاشقتر...
از خودش پرسيدم عشق چيست ؟ گفت: نگاهی بيش نيستم...
اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه می گویید؟

نوشته شده توسط غریبه در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
مفهوم عشق
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوست دارم تا اخرین نفس عزیزم.
نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 13:43 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اسم : غریبه ی تنها
سن : 20
قد :190
ساکن : مشهد
تحصیلات : دانشجوی کارشناسی طراحی صنعتی
ورزش مورد علاقه : کاراته که 5 سال است کار می کنم و دارای کمربند مشکی
JAVAD_BLACKCOLORLOVE آی دی من .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
Oneline users :