در آسمان غزل عاشقانه بال زدم کتاب حافظم از دست من کلافه شدست غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم
در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم
غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم
به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم
نوشته شده توسط غریبه در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت


پیرمردی
صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران
ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت
عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته
باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او
گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه
را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود
!يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اسم : غریبه ی تنها
سن : 20
قد :190
ساکن : مشهد
تحصیلات : دانشجوی کارشناسی طراحی صنعتی
ورزش مورد علاقه : کاراته که 5 سال است کار می کنم و دارای کمربند مشکی
JAVAD_BLACKCOLORLOVE آی دی من .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
Oneline users :