قطره اشكي بودم تو چشات
وقتي مي خنديدي شاد مي شدم
نگات به من بود و من در نگات پيدا
تو آسمون شب چشات ماه مي شدم
از چشاي خوشگلت سرازير بودم
با هر تپش تو دلت ياد مي شدم
رو گونه هاي سرخت مي لغزيدم
همونجا رو لبات فرياد مي شدم
ولي اون روز كه چشات منو نديد
يعني اينكه بر چشاي گلت خار شدم
از بس تو چشات مونده بودم
تكراري و ذليل و خوار شدم
تو كه بستي چشاتو موندم تنها
با دست رقيب از رو چشات پاك شدم
خوردم بر زمين گرم و شكستم
همراه خاطرات قشنگت چال شدم
آري من ديگه در نگات نيستم
شكوفه ي غنچه ي لبات نيستم
از اون زمون كه اسممو بردي زياد
چيزي جز خار و خاشاك نيستم


 

نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت